نقل از زنده یاد حاج محمد علی طبیب

در گذشته‌های دور، مردی در شهر نجف زندگی می‌کرد که بیکار بود و هیچ منبع درآمدی نداشت. زندگی بر خانواده‌اش بسیار سخت می‌گذشت.

روزی صبح از خانه بیرون رفت. ظرفی همراه خود برداشت تا شاید نذوراتی دریافت کند. در کوچه جمعی را دید که جنازه‌ای را به سوی وادی‌السلام می‌بردند. با خود اندیشید:
«من که کاری ندارم، دست‌کم برای شادی روح این میت فاتحه‌ای بخوانم.»

او همراه آنان رفت. هنوز وارد قبرستان نشده بود که ناگهان منظره‌ای شبیه بهشت در برابرش ظاهر شد و شخصی به استقبالش آمد و گفت:
«خوش آمدی!»

مرد که در شگفتی فرورفته بود، پرسید:
«تو کیستی؟»

آن شخص پاسخ داد:
«من قصاب محله شما بودم. تو برای من فاتحه خواندی و به استقبال من آمدی.»

مرد دوباره پرسید:
«چگونه وارد بهشت شدی؟»

قصاب گفت:
«در فروش گوشت با مردم عدالت و مروت داشتم. هنگام ترازو کردن، سعی می‌کردم گوشت بیشتری به مردم بدهم و پول کمتری بگیرم.»

در همین حال، قصاب حرفش را قطع کرد و گفت:
«می‌خواهی پدرت را ببینی؟»

مرد پاسخ داد:
«بله.»

پس او را نزد پدرش برد. پدر از دیدن او بسیار خوشحال شد و به او خوش‌آمد گفت. سپس مرد گفت که دلش پیش خانواده‌اش است. پدرش متوجه نگرانی او شد و گفت:
«پسرم، احساس می‌کنم نگران هستی.»

مرد گفت:
«بله، نگران خانواده‌ام هستم. گرسنه‌اند. از خانه بیرون آمدم تا چیزی برای ناهار تهیه کنم.»

پدر گفت:
«قابلمه‌ات را بیاور و از برنج‌ها برای خانه بردار.»

مرد اطاعت کرد و قابلمه‌اش را پر از برنج کرد. پس از خداحافظی و بازگشت، دید که آنجا نه قبرستانی هست و نه بیابانی؛ بلکه فقط همان برنجی که پدرش داده بود در ظرف او مانده است.

او فوراً به خانه برگشت و به همسرش گفت:
«برای ظهر، برنج بپز.»

روزها می‌گذشت و آن برنج برکت داشت؛ هر بار همسرش از آن می‌پخت، کم نمی‌شد و این وضع ماه‌ها ادامه داشت.

تا اینکه همسرش روزی گفت:
«نمی‌دانم چرا امروز دیگر خبری از برنج نیست؟»

مرد پرسید:
«مگر با کسی حرفی زدی؟ درباره برنج‌ها چیزی گفتی؟»

زن گفت:
«بله، خواهرم مهمان بود. به او گفتم چند ماهی است که در خانه برنج داریم و هرچه از آن می‌پزیم کم نمی‌شود.»

مرد با شنیدن این سخن، فوراً به سراغ برنج‌ها رفت، اما متأسفانه دید که دیگر چیزی از آن باقی نمانده است.